الوقت- در سال 2016 ترامپ برای اولین بار پایش به کاخ سفید باز شد. فارغ از تمام ابعاد ترامپ و جنبش ماگا، در بعد سیاست خارجی او را میشد ساختارشکن دید. او به صراحت رفتار سیاست خارجی رؤسای جمهور قبلی را نقد میکرد؛ از این که در بحث سیاست خارجی آنچه اهمیت دارد باید آمریکا باشد، و یا اینکه باید به جنگهای بیهوده پایان داد و البته تمرکز بر روی چین ایجاد شود.
بسیاری حتی در کمپین ترامپ برای دور دوم ریاستجمهوریاش او را مسخره میکردند که چگونه بیربط و باربط، هر جایی از چین میگفت و همه اتفاقات را به گردن چین میانداخت. بسیاری اما این صدا را در واقع صدای هوشمندانه دیپاستیت آمریکا میدیدند که حالا میخواهد خود را از بند سیاست خارجیای که با منافع ذینفعان غیرآمریکایی گره خورده است رها کند و به دنبال تهدیدهای واقعیتر در شرق جهان برود.
ترامپ تا پیش از آغاز جنگ رمضان این اراده برای گذار از شرق به غرب را نشان داد و همانگونه که در سند امنیت ملی اخیر مشخص بود، سهم کمی از تمرکز را بر روی خاورمیانه گذاشته بود.
اما امروز اوضاع متفاوت است. ترامپی که سالها جنگ آمریکا در خاورمیانه را بیهوده میدید، امروز خود در باتلاق کشنده ایران گرفتار شده است و بسیاری از کارشناسان معتقدند که فارغ از آنکه سرنوشت جنگ رمضان چه میشود، چه کسی میبرد و چه کسی میبازد، در یک نگاه گستردهتر چین برنده خواهد بود.
اما ترامپ چگونه در این دام افتاد؟
ابتدا باید گفت که ترامپ تا پیش از تهاجم غیرقانونی به ایران واقعاً در مسیر آمادگی برای رویارویی با چین بود. از دست گذاشتن بر روی کانال پاناما و بیرون کردن شرکتهای چینی از آن منطقه تا ایجاد جنگ تجاری با چین؛ در بعضی موفق بود و در بعضی ناموفق.
اما سیاست ترامپ که بسیار با شخصیت خودبرتربین و شومنگونه او عجین شده است باعث میشد که تفاوت اساسی با سیاست خارجی شخصی مثل بایدن یا اوباما داشته باشد؛ کسانی که آنها نیز به دنبال تمرکز بر چین بودند.
برخلاف آنها که به دنبال مدیریت پروندههای مختلف و یا در بعضی موارد عقبنشینی و رها کردن بودند، مانند کاری که بایدن در افغانستان کرد، ترامپ اما علاقهمند بود که پروندهها را نه در حالت تعلیق بلکه به صورت کلی ببندد؛ آن هم به صورتی پرسر و صدا، هالیوودی و سریع، مانند اتفاقی که در ونزوئلا افتاد. او میتوانست بگوید که من مشکل ونزوئلا را برای همیشه و به بهترین شکل حل کردم، در عملیاتی که بر خلاف شخصیت و سیاست خود ترامپ قهرمانانه به نظر میرسید.
پس به همین دلیل میتوان گفت که او به سراغ ایران آمد تا پرونده ایران را برای همیشه ببندد. اما ریسک او جواب نداد و ناخواسته وارد جنگی فرسایشی شد؛ جنگی که قرار بود آمریکا را متمرکزتر بر روی چین کند، حالا تنها هزینههای مالی، نظامی و رسانهای بر دوش آمریکا گذاشته است.
مسئله بعدی واقعیت سیاست آمریکا است که به ترامپ تحمیل شد. دولت ترامپ را میتوان دولت سلبریتیهای بیتجربه در سیاست دانست؛ کسانی که فقط سروصدا دارند اما تجربه عملی نه. مکماهون، کندی و هگزت در رأس آنها، و خود ترامپ نیز از همین نوع افراد هستند.
به یاد داریم که ایلان ماسک چگونه وارد دولت شد با وعدههای بزرگ در تغییر سیستم بروکراسی آمریکا، اما روزی که ترجیح داد از قافله رو به سقوط ترامپ خارج شود جمله قابل ملاحظهای گفت مبنی بر اینکه من ساختار سیاسی آمریکا را دستکم گرفتم و آنها از من قویتر بودند.
ترامپ نیز در بحث سیاست خارجی چنین وضعیتی را تجربه کرد. او فکر میکرد که اگر به عنوان رئیسجمهور چوب جادوییاش را بردارد و بگوید «اول آمریکا»، پس چنین میشود. اما او به زودی دریافت که حتی درون دفتر بیضی کاخ سفید نیز کسی این جمله را آنچنان قبول ندارد.
اینجا بود که اگر فرض کنیم ترامپ واقعاً علاقهمند بود که از خاورمیانه خارج شود، لابی رژیم صهیونیستی وارد شد، یقه او را گرفت و به او یادآوری کرد که رؤسای جمهور قبلی همگی به علتی در خاورمیانه بودند و قطعاً آن علت برقراری دموکراسی نبوده است. اینجا اسرائیلی هست که باید آن را در اولویت قرار بدهی. اگر میخواهی به سراغ چین بروی، برو؛ ولی قبلش باید منطقه را برای صهیونیسم امن کنی.
پس ترامپ از یک طرف علاقهمند بود که پرونده خاورمیانه را به سبک خودش ببندد، و از آن طرف لابی صهیونیسم هم تمام تلاشش را کرد که این قمار را به شکلی به ترامپ بفروشد که او دوست دارد: میرویم رهبر ایران و فرماندهانشان را از بین میبریم، ایران درگیر شورش داخلی میشود و تمام. این پیشنهادی بود که ترامپ نمیتوانست رد کند. و حالا او به کابوسی سخت دچار شده است که قطع به یقین باید برنامه مقابله با چین را برای همیشه فراموش کند. حتی باید خود آمریکا را نیز فراموش کند؛ ترامپ به راحتی وارد بازیای شد که نتیجه رسانهایاش شده است: اول اسرائیل.
در سوی دیگر اما چین نیز رفتاری بسیار هوشمندانه از خود نشان داد. چین ابتدا در جنگ اقتصادی به خوبی نشان داد که دست برتر را در برابر غرب دارد. تحریم صادراتی مواد معدنی کمیاب در چند روز نشان داد که آنها به صورتی زمانبر اما مؤثر بر تمام زنجیره تأمین نفوذ کردهاند و ترامپ هرگز نمیتواند با یک کار تاکتیکی سریع آنها را مرعوب کند. در نتیجه ترامپ نیاز داشت که تمرکز بر روی چین و شرق آسیا را بیشتر کند.
چین در این بخش نیز هوشمندی نشان داد. پس از تغییرات سیاسی در پاناما و ونزوئلا، چین پیامی به جهان مخابره کرد که هرگز نمیخواهد مسیر اشتباه شوروی در رقابت با آمریکا را پیش بگیرد.
در حالی که همه انتظار واکنشهای تند چین نسبت به مسئله ونزوئلا را داشتند، چین سکوت کرد. چین خود را در مسیری حسابشده میدید که اجازه ریسک را به او نمیداد، مبادا که مانند شوروی درگیر افغانستانی دیگر، این بار مثلاً در ونزوئلا شود.
اما اگر آنها فهمیده بودند که قرار نیست به بلای افغانستان شوروی دچار شوند، آیا این به آن معناست که آمریکا نیز این مسئله را فهمیده است؟ امروز میدانیم که پاسخ نه است. بسیاری میگویند که ایران ویتنام دیگری برای ترامپ و آمریکاست و چین نشسته است و نگاه میکند. البته این نشستن منفعلانه هم نیست. بنا بر یک ضربالمثل معروف، وقتی دشمنت دارد اشتباه میکند مزاحم او نشو. چین واقعاً نیازی ندارد که کاری کند؛ آنها نشستهاند و سقوط آمریکا را نگاه میکنند.
حالا بار جنگ بر روی دوش آمریکا سنگینی میکند. شرکتهای آمریکایی و زیرساختهای آمریکایی همه زیر ضرب نیروهای مسلح قرار گرفتهاند. جدای از بار هزینههای مستقیم جنگ، هزینههای جانبی برای آمریکا بسیار کشندهتر است.
ما به خوبی از رقابت تکنولوژیک بین شرکتهای چینی و آمریکایی آگاهیم. شرکتهای تکنولوژی در حوزههای پردازش داده، هوش مصنوعی و غیره رقابتی دیوانهوار و نزدیک داشتند. این بازی اما دیگر آنقدرها نزدیک نیست، زیرا رقابت سخت میشود وقتی هر لحظه شرکتهای تکنولوژی آمریکایی که عادت داشتند در سیلیکونولی بنشینند و در آرامش به تحقیقاتشان بپردازند، امروز باید انتظار داشته باشند که هر لحظه موشک یا پهپادی دفاتر و زیرساختهایشان را در خاورمیانه به هوا بفرستد.
این هزینه وقتی برای آمریکا سرسامآور میشود که به یاد بیاوریم تقریباً همه شرکتهایی که در روز تحلیف ترامپ در واشنگتن مدیران عاملشان ترامپ را به عنوان رئیسجمهوری حامی سیلیکونولی همراهی میکردند، در لیست قرارگاه خاتمالانبیاء قرار گرفتهاند.
از سوی دیگر ترامپ با جنگی که راه انداخته است عملاً دارد بازارهای جدیدی برای چین ایجاد میکند. جنگ دیر یا زود بالاخره تمام میشود.
در فردای جنگ، کشورهای عربی خلیج فارس از دو جهت مجبورند که درهای خود را برای شرکتهای چینی باز کنند. یکی بحث بیاعتمادی به آمریکاست؛ در نتیجه آنکه آمریکا شریک قابلی برای آنها نیست، آنها فکر میکنند که آمریکا آنها را در مقابل موشکها و پهپادها رها کرده و تمرکزش بر روی اسرائیل است، در نتیجه نمیتوان آنقدر روی آنها حساب کرد.
نکته بعدی آن است که شرکتهای آمریکایی ترجیح میدهند فعالیتهای خود را به اشکال مختلف محدود کنند. آنها علاقه چندانی ندارند که به مثابه هدفی بالقوه در منطقه باقی بمانند. در نتیجه فضا برای سرمایهگذاری و فعالیت شرکتهای چینی در منطقه بازتر میشود.
پیروزی چین در رقابت تکنولوژی میتواند عملاً آمریکا را زودتر از آنچه فکر میکردیم در نبرد با چین بازنده کند.
