الوقت- برای چهار دهه راهبرد امنیتی آمریکا در خلیج فارس بر یک وعده استوار بود اگر کشورهای عربی در کنار واشنگتن بایستند، پایگاههای نظامی آمریکا را بپذیرند، صدها میلیارد دلار سلاح خریداری کنند و در پروژه «مهار ایران» مشارکت داشته باشند امنیت آنها تضمین خواهد شد.
جنگ اخیر اما این روایت را با واقعیتی سخت روبهرو کرد. نه تنها امنیت مطلقی ایجاد نشد بلکه بسیاری از کشورهای حاشیه خلیج فارس برای نخستین بار دریافتند که قرار گرفتن در منظومه امنیتی آمریکا لزوماً به معنای مصون ماندن از تبعات جنگ نیست بلکه در شرایطی حتی میتواند آنها را به بخشی از میدان درگیری تبدیل کند.
در چنین فضایی یادداشت بدر البوسعیدی، وزیر امور خارجه عمان در روزنامه لوموند را باید بیش از یک موضعگیری سیاسی دانست. او آشکارا یکی از بنیادیترین مفروضات سیاست آمریکا را زیر سؤال برد اینکه ایران تهدید اصلی امنیت خلیج فارس است و باید از طریق مهار، تحریم و فشار نظامی کنترل شود.

او با صراحت اعلام کرد که جنگ اخیر نشان داد منشأ اصلی ناامنی منطقه، ایران نیست و سیاست چهار دههای مهار ایران نهتنها امنیت نیاورده، بلکه خود به بازتولید بحران کمک کرده است. این سخنان از آن جهت اهمیت دارد که از زبان مقام ارشد کشوری بیان میشود که همواره نقش میانجی و بازیگر متوازن در معادلات خلیج فارس را ایفا کرده و از نزدیک تحولات امنیتی را لمس کرده است.
دکترین مهار ایران پس از انقلاب اسلامی بر این فرض استوار شد که جمهوری اسلامی بزرگترین تهدید امنیتی برای نظم منطقهای و منافع غرب است. بر همین اساس، شبکه گستردهای از پایگاههای نظامی آمریکا در خلیج فارس ایجاد شد، میلیاردها دلار قرارداد تسلیحاتی با کشورهای عربی منعقد گردید، ائتلافهای امنیتی شکل گرفت و تحریمهای اقتصادی به ابزاری دائمی برای اعمال فشار بر تهران تبدیل شد. به بیان دیگر، تهدید ایران نه فقط یک تحلیل امنیتی، بلکه ستون فقرات نظم آمریکایی در خلیج فارس بود.
اما امروز واقعیتهای منطقه با این روایت فاصله گرفته است و کشورهای منطقه شاهد آسیبپذیری از سالها پشتیبانی کورکورانه از چنین راهبرد غیرواقعبینانهای هستند. آنچه امروز در رفتار کشورهای عربی مشاهده میشود، بیش از آنکه حاصل یک انتخاب داوطلبانه باشد محصول اجبار وقایع است. جنگ اخیر بسیاری از فرضیات امنیتی گذشته را فرو ریخت و شیوخ خلیج فارس را با واقعیتهایی مواجه کرد که دیگر نمیتوان آنها را نادیده گرفت.
نخستین واقعیت کاهش اعتماد به تضمینهای امنیتی آمریکا بود. دههها به کشورهای عربی گفته میشد که حضور ناوگان پنجم، سامانههای پدافندی، هزاران نیروی آمریکایی و پایگاههای متعدد نظامی، هرگونه تهدید را دفع خواهد کرد. اما جنگ اخیر نشان داد که این زیرساخت عظیم نظامی نه تنها نتوانست احساس امنیت مطلق ایجاد کند بلکه خود به بخشی از معادله تهدید تبدیل شد. زمانی که ایران اعلام کرد در صورت استفاده از پایگاههای آمریکا برای حمله به خاک ایران این مراکز اهداف مشروع نظامی خواهند بود برای نخستین بار بسیاری از دولتهای عربی دریافتند که حضور نظامی آمریکا میتواند به جای سپر امنیتی به عاملی برای انتقال جنگ به خاک آنها تبدیل شود.

به عبارت دیگر آنچه در ذهن بسیاری از رهبران عرب تغییر کرد علاقه به نظم جدید جهانی نبود بلکه تردید نسبت به کارآمدی نظم امنیتی موجود بود. آنها مشاهده کردند که حتی با وجود گستردهترین شبکه پایگاههای آمریکایی باز هم امکان کشیده شدن بحران به پیرامون آنها وجود دارد و تضمینهای امنیتی واشنگتن، به اندازهای که طی چهار دهه تبلیغ میشد مطلق و بدون هزینه نیست.
دومین ضربه شکست عملی دکترین مهار ایران بود. این راهبرد بر این فرض بنا شده که با افزایش فشارهای سیاسی، اقتصادی و نظامی، ایران به تدریج ضعیفتر شده و قدرت بازدارندگی خود را از دست خواهد داد. اما جنگ اخیر، صرفنظر از ارزیابی طرفهای مختلف درباره نتایج آن نشان داد که ایران همچنان توانایی اثرگذاری بر معادلات امنیتی منطقه را حفظ کرده است.

این واقعیت این پرسش را در ذهن بسیاری از دولتهای عربی ایجاد کرد که اگر پس از دههها تحریم فشار و حضور نظامی آمریکا، همچنان امکان وقوع چنین بحرانی وجود دارد، آیا اصل راهبرد مهار از ابتدا بر مبنای درستی استوار بوده است؟
از همین منظر، افزایش تحرکات دیپلماتیک کشورهای عربی و استقبال از میانجیگری، بیش از آنکه نشانه تغییر ایدئولوژیک باشد، واکنشی به شکست یک محاسبه امنیتی است. آنها دریافتند که ادامه منطق تقابل، احتمالاً هزینههای بیشتری را مستقیماً متوجه خودشان خواهد کرد. به همین دلیل در جریان جنگ 40 روزه و تنشهای اخیر شاهد هستیم که بسیاری از کشورهای عربی، به جای تشویق به تشدید درگیری به سمت مهار بحران، میانجیگری و جلوگیری از گسترش جنگ حرکت کردند.
این تحول البته به معنای پایان فوری حضور آمریکا در منطقه نیست. کشورهای عربی همچنان روابط راهبردی و نظامی گستردهای با واشنگتن خواهند داشت. اما تفاوت مهم آن است که نگاه آنها به این حضور، دیگر مانند گذشته نیست.
اگر تا دیروز پایگاههای آمریکایی نماد امنیت تلقی میشدند، امروز این پرسش نیز مطرح شده است که آیا همین پایگاهها در شرایط بحران خود به عامل افزایش تهدید تبدیل نمیشوند؟
به همین دلیل آینده امنیت خلیج فارس بیش از هر زمان دیگری به بازنگری در مفروضات چهار دهه گذشته وابسته است. آنچه در حال تغییر است، صرفاً یک آرایش سیاسی نیست بلکه فرو ریختن این تصور است که میتوان با تکیه بر قدرت خارجی امنیت ایجاد کرد و همزمان از پیامدهای این تقابل نیز مصون ماند.
شاید یکی از مهمترین دستاورد جنگ اخیر نه در میدان نبرد، بلکه در تغییر محاسبات امنیتی پایتختهای عربی رقم خورده باشد. رؤیای مهار ایران که سالها بهعنوان نسخه قطعی امنیت خلیج فارس معرفی میشد برای نخستین بار با تردید جدی مواجه شده است.
یادداشت بدر البوسعیدی نیز بیش از آنکه شرح یک جنگ باشد، روایت بیدار شدن تدریجی شیوخ خلیج فارس از این واقعیت است که امنیت را نمیتوان با خرید سلاح، میزبانی از پایگاههای خارجی و امید بستن به تضمینهای قدرتهای فرامنطقهای خرید بهویژه هنگامی که همان سازوکارها، خود میتوانند منطقه را به میدان جنگ تبدیل کنند.
