در ایالات متحده، «دونالد ترامپ» نامزد جمهوریخواه پیشتاز آرای ایالت نیوهمپشایر شده است و در دیگر ایالات های نیز وضعیت مناسبی دارد. پیروزی ترامپ از عجایب سیاسی است. «ترامپ» در سیاست دارای سبکی است که کمتر مسبوق سابقه است و مواضع سیاسیاش هم انسجام یک الگوی ایدئولوژیک را ندارد.
مسئله، شخص ترامپ نیست. ترامپ پیروزی در نیوهمپشایر را با بدست آوردن کمی بیش از یک سوم کل آرا از آن خود کرد در حالی که باقی آرا بین کاندیداهای متعارفتری مثل «تد کروز» که هنوز سنتیتر از ترامپ است تقسیم شد. با این حال، محبوبیت ترامپ آشکارا بیان میکند که نامزدهای متعارف در این انتخابات مورد علاقه نیستند.
اما یک سوال: نامزد متعارف در ایالات متحده چه ویژگیهایی دارد؟ از زمان «رونالد ریگان»، نامزدها با کارشناسان بازاریابیشان شکل گرفتهاند. ریگان باورهایی داشت که طی فرایندی از سوی تیم تخصصی بازاریابیاش سر و شکلی ظریفتر و زیرکانهتر پیداکرد. این فرایند تا زمانیکه متخصصین بازاریابی بیشترین پشتیبانی را ازسوی رایدهندگان دریافت کنند، روند افزایشی داشت. برای شمار بسیاری از نامزدها، جاهطلبی تنها دلیل رییس جمهور شدن است. بنابراین هرآنچه که بازاریابهای آنها گفتنش را برای پیروزی لازم بدانند تکرار خواهند کرد.
در واقع بهترین نامزد چکشخورترینشان (انعطافپذیرترینشان) بود. آنها میتوانستند خود را به هر شکل مورد نیازی دربیاورند. بحثی طولانی در روابط میان سیاستها و شخصیت در انتخاب رئیس جمهور وجود دارد. روسای جمهور خیلی قدرتمند نیستند. آنها حکومت نمیکنند، آنها بده بستان میکنند و در نتیجه سیاستهای مورد نظرشان به ندرت در مسیری که قصد آن را داشتهاند پیاده میشود. مدیر ستاد انتخاباتی بیل کلینتون، در طول دوره مبارزات انتخاباتی وی در سال 1992، اصطلاح معروفی داشت: «این اقتصاد است، احمق.» اقتصاد ممکن است مهمترین مسئله رایدهندگان باشد، اما رئیس جمهور در چگونگی عملکرد اقتصاد بیشتر نظارهگر است تا عملگر. جایی که رئیس جمهور می تواند تاثیر قابل توجهی در آن داشته باشد سیاست خارجی است چرا که سیاست خارجی دقیقا همان نقطهایست که قانون اساسی در آن قدرتی استوار به رئیس جمهور داده است و کسی که بنا دارد برای انتخاب شدن خودش را مثل چوب خم و راست کند، فردی با یک شخصیت خاص است. از زمان ریگان و جورج بوش پدر، رییس جمهوری که برای اجرای مسئولیتهای اصلی خود شخصیت خاص - قدرت و زیرکی توامان- داشته باشد نداشتهایم.
طی ساله های گذشته مشخص شده است که نامزدهای بازارپسند نمیتوانند هژمونی _برتری_ جهانی را به اجرا درآورند. روسای جمهور باید سه ویژگی را دارا باشند. اولین آنها توانایی سخنرانی ادامهدار اما صادقانه با مردم است مانند آنچه «فرانکلین روزولت» و «دوایت آیزنهاور» به نمایش میگذاشتند. دومی، توانایی اقدام بیرحمانه در مواقع مورد نیاز است و سومی داشتن جوهره اخلاقی است؛ چیزی که قلبا و عمیقا به آن باور داشته باشند تا به ریاست جمهوریشان سر و شکل دهد. برای موثر بودن در مورد اول، نباید اینطور دیده شوید که هرچه تیم بازاریابی به شما میگوید تکرار میکنید. افزون بر آن باید ورای خواستهتان برای پیروزی در انتخابات، جوهره اخلاقی داشته باشید. «هیلاری کلینتون» تنها نامزد متعارفی است که از حمایتی گسترده برخوردار است اما محبوبیتش به نسبت زمان ورود به رقابت ها، رو به افول بوده است چرا که به او به عنوان یک «کاندیدای بازارپسند» نگریسته میشود، فردی که برخلاف خواسته های قلبی اش آن چیزی را می گوید که کارشناسان بازاریابی به او دیکته می کنند.
ترامپ پیشتاز است چون این حس را در مخاطب ایجاد میکند که باورهایش متعلق به خودش است و اینکه در واقع به برخی چیزها توجه میکند. درباره سندرز، رقیب اصلی کلینتون هم همینگونه است. آنچه که آنها بدان باور دارند در سخنانشان جاری می شود. رایدهندگان این موضوع را میفهمند که ترامپ و سندرز باورهایشان را بر اساس آنچه تیم بازاریابیشان پیشنهاد داده، شکل ندادهاند. آنها انسانند با برخی صفات ناخوشایند و ویژگیهای نامطلوب شخصیت ترامپ و سخن گفتن مبهم سندرز، حس امیدی ایجاد میکند که آنها همینند که هستند. در واقع ترامپ آن چه که خود می خواهد می گوید بدون توجه به نظر کارشناسان.
تنفر از کاندیداهای بازارپسند، ریشههای عمیقی دارد. از 2001 آمریکا به جنگ رفت و از آن زمان تا کنون در جنگ به سر میبرد. این درازمدتترین زمانی است که ایالات متحده تا به حال درگیر جنگ بوده و با توجه به ماهیت این جنگ، مبارزه در ایالات متحده نیز ادامه داشته است. برای تعامل با این واقعیت، نیاز است که جوهره اخلاقی رییس جمهور واقعی باشد و اراده بیرحمانهاش برای مقابله با دشمن نیز میبایست ماهرانه و حیلهگرایانه باشد افزون بر آن، نوعی از صداقت و اعتماد به نفس مانند آنچه روزولت در جنگ جهانی دوم به نمایش گذاشت نیز لازم است. هیچ رییس جمهوری نمیداند در دوره ریاستش با چه مسائلی روبرو خواهد شد. «باراک اوباما» فکر میکرد که در دوره ریاست جمهوریاش جنگ در عراق و افغانستان را تمام میکند. «جورج بوش پسر» پیشبینی نمیکرد که درگیر دو جنگ در افغانستان و عراق شود. کلینتون تصور نمیکرد کوزوو را بمباران کند. واقعیت ریاست جمهوری آمریکا این است روسای جمهور هیچ کنترلی روی اقتصاد ندارند. اگر نیکبخت باشند، در دوره شان اقتصاد روبراه باشد و بتوانند مدعی مسئولیت آن شوند. روسای جمهور ایالات متحده، سیاست خارجی و جنگ را کنترل میکنند که آن هم در بیشتر موارد تصمیمگیریهایی یک شبه و بدون هیچگونه راهنمایی و تنها بر مبنای خواست و اراده است.
تشکلها و تیم های حرفه ای سیاسی فکر می کنند که عموم مردم نامزد متعارف و متشخص را بسیار تواناتر از ترامپ یا سندرز میبینند. اما برای عموم مردم موضوع اینگونه نیست چرا که آنها دوره اوباما، بوش و کلینتون را زیستهاند و در هیچیک قدرت و زیرکی مقابله با جهان را ندیدهاند و به نظر نمیرسد بخواهند رییس جمهور متعارف دیگری را انتخاب کنند. امروز آمریکایی ها بدنبال رئیس جمهوری می باشند که سخنانش حرف خودش نه دیکته از پیش تهیه شده یک تیم کارشناسی باشد. این ویژگی در حرف های جنجالی و بسیار عجیب ترامپ دیده می شود. وقتی عمیق میشویم میبینیم که تشکلها شکست خوردهاند نه تنها در بازاریابی که در تاریخ هم. نامزدهای متعارف و خیلی مبادی آداب ممکن است نام رییس جمهور قزاقستان یا تاریخ اشغال فلان جزیره را به یاد بیاورند اما از مدیریت قدرت آمریکای امروز ناتوانند. هم اکنون هیچ نامزد بنیادگرایی نیست که بتواند با ترامپ و شاید حتی سندرز مقابله کند.