الوقت- یکی از انتقادات همیشگی مخالفان ترامپ حتی در اوج درگیریهای نظامی، تأکید بر گنگ بودن راهبرد کاخ سفید برای رسیدن به اهداف مشخص شده در به راه انداختن جنگ علیه ایران میباشد. ناکامی در جنگ 40 روزه و شیف کردن به سمت محاصره دریایی این انتقادات را جدیتر نیز کرده است که اساساً ترامپ در یک استیصال راهبردی در قبال ایران گرفتار شده است.
بخشی از این واقعیت را اخیراً سازمان اطلاعات سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در بیانیهای در شبکه اجتماعی «ایکس» نوشت: دولت ترامپ از راهبرد «مدیریت انرژی جهان» به «اختلال» چرخیده و محاصره دریایی، بهعنوان بخشی از کلانپروژه اختلال برای مهار چین، روسیه و اروپا آغاز شده است؛ اما با گذشت ۲۰ روز، این ارزیابی در کاخ سفید در حال تعمیق است که پروژه شکست خورده و تهران به کانون «ائتلاف علیه اختلال» تبدیل شده است.
این بیانیه موجز و در عین حال هوشمندانه، در شرایط پرتنش منطقهای نکات قابلتوجهی را در خود جای داده است.
تغییر پاردایم آمریکا از نظمدهنده جهانی به بازیگر ضدنظم
در بخش نخست این بیانیه، به موضوع تغییر نقش تاریخی آمریکا از متولی برقراری جریان انرژی در جهان به مختلکننده این نظم پرداخته شده است؛ تغییری مهم که نهتنها در رفتار ایالات متحده، بلکه در بازتعریف نقش کشورها در نظام بینالملل نیز قابل مشاهده است. بهترین نشانه این تغییر را شاید بتوان در ادبیات خود مقامات آمریکایی جستوجو کرد. دونالد ترامپ روز گذشته در یک کنفرانس مطبوعاتی درباره محاصره دریایی ایران گفت: «ما روی عرشه کشتی رفتیم و کشتی را گرفتیم؛ بار و نفتش را ضبط کردیم. این یک کسبوکار پرسود است… ما مثل دزدان دریایی هستیم.»
برای درک این تغییر باید توجه داشت که جهان پس از جنگ جهانی دوم عملاً جهانی بود که ایالات متحده نظم آن را تعریف میکرد. قدرتهایی مانند انگلستان و دیگر بازیگران سنتی از مدار قدرت خارج شده بودند و در نهایت این ایالات متحده بود که بهعنوان پیروز بیچونوچرای جنگ، اقدام به بازتنظیم قواعد و نظم جهانی کرد.
یکی از مهمترین پایههای نظم جدید جهانی بر محور نفت و دلار شکل گرفت. نظام برتونوودز و نهادهای برآمده از آن، یعنی صندوق بینالمللی پول و بانک جهانی، تلاش کردند با ساماندهی جریان ارز و بازتعریف مفاهیم مالی، نخستین گامها را برای ایجاد جریان امن و آزاد انرژی فراهم آورند.
در ادامه، با اجرای طرح مارشال برای بازسازی اروپا، ایالات متحده توانست با اتکا به درآمدهای نفتی در مقیاسی گسترده به بازسازی اروپا کمک کند و در عین حال بازارهای آن را در مدار اقتصاد خود قرار دهد. در نهایت نیز با شکلگیری چرخه «پترودلار»، تنظیم و عرضه بازار جهانی نفت و انرژی تا پایان دهه ۱۹۵۰ عملاً تحت کنترل آمریکا قرار گرفت.
با ایجاد چنین زیرساخت امن و قابل اتکایی، ایالات متحده ناگزیر بود امنیت این سیستم را نیز تضمین کند. از همین رو، حضور گستردهای در خاورمیانه پیدا کرد و بهتدریج با کشورهای حاشیه خلیج فارس پیمانهایی منعقد ساخت تا در ازای مشارکت در استخراج نفت و ارائه کمکهای فنی و مهندسی، امنیت استخراج، تولید و انتقال انرژی را نیز تضمین کند.
از این منظر، روایت سیاست خارجی آمریکا پس از جنگ جهانی دوم را در بسیاری از موارد میتوان روایت تلاش برای کنترل و مدیریت انرژی دانست. بر همین اساس، بسیاری از درگیریها و مداخلات آمریکا در مناطق مختلف جهان نیز در چارچوب حفظ این چرخه قابل تحلیل است؛ از جنگهای خلیج فارس گرفته تا مداخله در لیبی و حتی تحولات اخیر مربوط به ونزوئلا.
به بیان دیگر، ایالات متحده برای حفظ موقعیت قدرت خود ناگزیر از حفظ این چرخه بوده است؛ چرخهای که نهتنها برای خود آمریکا، بلکه برای متحدان کلیدی آن مانند ژاپن و کشورهای اروپای غربی نیز اهمیت حیاتی داشته است.
در واقع، نقش آمریکا بهعنوان متولی حفظ جریان انرژی جهانی با مفهوم ابرقدرتی این کشور گره خورده است؛ به این معنا که اعتماد کشورها به ایالات متحده و پذیرش رهبری آن در نظام بینالملل تا حد زیادی وابسته به توانایی این کشور در حفظ و مدیریت این سیستم بوده است.
با این حال، در یک دهه گذشته ایالات متحده بهتدریج بخشی از کنترل خود بر بازار انرژی و امنیت مسیرهای انتقال آن را از دست داده است. ابتدا بحرانهایی در مناطقی مانند کانال پاناما رخ داد، سپس بابالمندب به یکی از نقاط تنش تبدیل شد و اکنون نیز تنگه هرمز در مرکز تحولات قرار گرفته است. البته نمیتوان گفت آمریکا برای نخستینبار با چنین بحرانهایی مواجه شده است؛ اما آنچه امروز قابل مشاهده است، افزایش تعداد این بحرانها و نقاط حساس و در عین حال کاهش توان آمریکا در مدیریت قاطع آنهاست. نمونه روشن این وضعیت در ماجرای تنگه هرمز قابل مشاهده است.
بسته شدن این تنگه توسط ایران ضربهای جدی نهتنها به آمریکا بلکه به متحدان آن در اقتصاد جهانی وارد کرد. به همین دلیل، بازگشایی آن به یکی از مهمترین اهداف دولت ترامپ تبدیل شد. با این حال، به نظر میرسد روند تحولات بهسرعت از کنترل دولت ترامپ خارج شد. محدود بودن گزینههای پیش روی واشنگتن باعث شد این دولت به اقدامی متوسل شود که از نگاه بسیاری از تحلیلگران، خود به تشدید بحران در بازار انرژی جهانی انجامید؛ یعنی حرکت به سمت محاصره دریایی.
امروز نیز همانگونه که شواهد نشان میدهد، دولت ترامپ بیش از پیش از نقش نهادی و سنتی ایالات متحده در نظام بینالملل فاصله گرفته است؛ تا جایی که رئیسجمهور این کشور در ادبیاتی کمسابقه نیروی دریایی خود را «دزد دریایی» توصیف میکند. در چنین شرایطی، بیتوجهی به منافع متحدان و حرکت در مسیری که میتواند نظم انرژی جهانی را دچار اختلال کند، بهگونهای تصویر آمریکا را از یک بازیگر نظمدهنده به بازیگری ضدنظم تغییر میدهد.
کبریت زدن ترامپ به باروت تنگه هرمز؛ تله انرژی علیه رقبای جهانی
بخش دیگری از بیانیه سازمان اطلاعات سپاه نیز از اهمیت بالایی برخوردار است. در این بخش، رفتار آمریکا در موضوع بستن تنگه در قالب یک کلانپروژه برای مهار چین، روسیه و اروپا تحلیل شده است. درباره انگیزههای واشنگتن برای فشار بر چین و روسیه میتوان تحلیلهایی ارائه داد، اما طرح نام اروپا در کنار این دو قدرت نیز قابل توجه است.
اروپاییها در سالهای اخیر بیش از گذشته با مسئله افول نسبی قدرت آمریکا مواجه شدهاند. از یک سو، ایالات متحده دیگر تمایل یا توان گذشته برای تأمین یکجانبه هزینههای امنیتی ناتو را ندارد و از سوی دیگر، تجربههایی مانند جنگ اوکراین یا تحولات خاورمیانه نشان داده است که واشنگتن در برخی موارد نتوانسته یا نخواسته است به شکل کامل از متحدان خود حمایت کند. همزمان، چالشهایی مانند وابستگی اروپا به زنجیرههای تأمین چین، از جمله در حوزه عناصر خاکی کمیاب، نیز نشان داده است که این قاره در بسیاری از حوزهها با معادلات پیچیدهتری روبهروست.
در چنین فضایی، رفتار دولت ترامپ در موضوع تنگه هرمز از نگاه بسیاری از ناظران اروپایی پیامی روشن داشت: اینکه منافع اقتصادی آمریکا میتواند حتی بر ملاحظات مربوط به امنیت انرژی متحدان اروپایی نیز مقدم دانسته شود. وقتی رئیسجمهور آمریکا از «سودآور بودن» بستن تنگه سخن میگوید، این پیام بهگونهای القا میشود که سود حاصل از چنین اقداماتی لزوماً به نفع متحدان غربی نخواهد بود، بلکه ممکن است عمدتاً به سود آمریکا تمام شود.
در همین چارچوب، برخی نشانهها از بروز شکاف در درون جبهه غرب نیز قابل مشاهده است؛ از جمله مواضع برخی کشورهای اروپایی مانند اسپانیا که مخالفت خود را با اقدام نظامی علیه ایران اعلام کردهاند. بسیاری از تحلیلگران نیز دولت ترامپ را دولتی با گرایشهای نئومرکانتیلیستی و نوعی بازگشت به دکترین مونرو توصیف کردهاند؛ رویکردی که در آن، منافع اقتصادی و ملی آمریکا بیش از هر چیز در اولویت قرار میگیرد.
در بخش بعدی بیانیه، سازمان اطلاعات سپاه از شکست این پروژه سخن میگوید. به نظر میرسد منظور از این بخش آن است که دولت ترامپ تلاش داشته با انتقال فشار از آمریکا به سایر بازیگران جهانی مانند چین، روسیه و اروپا، از یک سو در بلندمدت آنها را تضعیف کند و از سوی دیگر در کوتاهمدت از این وضعیت بهعنوان اهرمی برای کسب امتیاز استفاده کند؛ برای مثال، پای اروپا را به درگیری بکشاند یا چین و روسیه را به کاهش حمایت از ایران ترغیب کند. اما در عمل به نظر میرسد روند تحولات بهگونهای دیگر پیش رفته است.
تصویر آمریکا بهعنوان مدیر نظم جهانی و قدرت برتر، بهسرعت رنگ باخته و جای خود را به تصویری داده است که حتی در ادبیات رئیسجمهور این کشور نیز با تعبیر «دزد دریایی» توصیف میشود؛ بازیگری که بیش از هر چیز منافع کوتاهمدت خود را دنبال میکند.
تهران، کانون ائتلاف علیه اختلال
در نهایت، بیانیه به مهمترین بخش خود میرسد: تبدیل شدن تهران به کانون «ائتلاف علیه اختلال». در مقیاسی کوچکتر، مانند مسئله تنگه هرمز، زمانی که آمریکا نه میخواهد و نه میتواند نقش تضمینکننده نظم را ایفا کند، بازیگری دیگر باید این خلأ را پر کند. از نگاه من، ایران در تلاش است چنین نقشی را ایفا کند؛ نقشی که بر پایه باز نگه داشتن مسیرهای حیاتی انرژی و جلوگیری از بیثباتی در آنها تعریف میشود.
در چنین شرایطی، جهان برای باز بودن تنگه هرمز دو گزینه پیش رو دارد: آمریکا یا ایران. اگر اعتماد جهانی به توانایی آمریکا برای مدیریت این مسیرها کاهش یابد، امکان شکلگیری نقش جدیدی برای ایران در این معادله افزایش پیدا میکند. در این صورت، جمهوری اسلامی ایران میتواند با ایفای این نقش، به بازتعریف نظم منطقهای به نفع خود بپردازد، رژیمهای حقوقی جدیدی بر مسیرهای حیاتی انرژی اعمال کند و تا زمانی که این نظم جدید منافع بازیگران بینالمللی را نیز تأمین کند، احتمالاً با مخالفت جدی مواجه نخواهد شد.
