الوقت- پس از شکست مذاکرات اسلام آباد و اعلام محاصره تنگه هرمز از سوی ترامپ به منظور افزایش فشار و اجبار ایران به انعطاف و عقب نشینی از انسداد تنگه هرمز و در مقابل ایستادگی قاطع ایران در برابر این خواسته و اعمال فشار و نیز رفتار کاملا محتاطانه آمریکا با وجود برخی تحرکات خصمانه به منظور جلوگیری از افزایش تنش و هشدارهای به هنگام ایران و در نهایت افزایش یکجانبه زمان آتش بس از سوی ترامپ، جنگ در عمل به حالت تعلیق درآمد. با توجه به شکننده و بی دوام بودن وضعیت فعلی سه وضعیت برای آینده این تعلیق متصور است:
الف) - تداوم انسداد و محاصره تنگه هرمز: زورآزمایی ایران و آمریکا در تنگه هرمز در دوگانه انسداد- محاصره شکل گرفته است. ایران با مدیریت هوشمند، تنگه هرمز را مسدود و آمریکا آن را محاصره کرده است. با توجه به رفت و آمدهایی که پس از محاصره تنگه هرمز از سوی آمریکاییها انجام گرفته، در ظاهر به نظر میرسد دو طرف در وضعیت تقریبا برابری قرار دارند، حال آن که حقیقت چیز دیگری است. حقیقت مسئله چندان به تعداد کشتیهای در حال رفت و آمد بستگی ندارد، و در اصل در گرو زمان است. اگر وضعیت در حالت موجود ادامه یابد، گذشت زمان به شدت علیه آمریکاست، زیرا وضعیت اقتصادی آمریکا با گذشت ثانیهها بدتر میشود و جامعه آمریکا را بیش از پیش درگیر فشار جنگی میکند که تا کنون هیچکس درباره آن و برای آنها توضیحات قانع کنندهای نداشته است. به عبارت روشنتر، ایران با مدیریت زمان و تنگه هرمز بسیار سنجیده و هوشمندانه برای اولین بار جنگ را به جغرافیای آمریکا کشانده، بدون آن که گلولهای به سوی آنها شلیک کرده باشد. برای آمریکاییهایی که تا پیش از جنگ بنزین را در هر گالن 2 دلار میخرید، الان باید بیش از 2 برابر آن را پرداخت کنند و این وضعیت حس کردن جنگ وآثار سوء آن بر زندگی آمریکاییها را امری ناگزیر کرده است. این وضعیت عامل مهمی برای تعیین آینده ترامپ و جنگ است. حال اگر ترامپ با ترس و نگرانی از عواقب حالتی که شرح آن گذشت و یا به هر علت دیگری درصدد برهم زدن وضع موجود از طریق این مزاحمتهای جدی برای کشتیهای مرتبط با ایران برآید، همان طور که ایران بارها اعلام کرده، تهران با اقدام قاطع نظامی با آن برخورد میکند و از یک بعد به معنای از سرگیری جنگی خواهد بود. جنگی که ترامپ به سختی توانست آن را به سمت مذاکره سوق دهد.
ب) - بازگشت به مذاکره: نکته اول در بازگشت به مذاکره این است که آمریکا فعلا پذیرش محورهای ده گانه ایران را اعلام کند و با درس گرفتن از تجربه شکست خورده مذاکرات اسلام آباد، با طرح مسائل حاشیهای و خارج از محورهای ده گانه ایران، مسیر مذاکره را منحرف نکند و باعث نشود تا تجربه تلخ گذشته تکرار شود. نکته دوم که بسیار تعیین کننده است، توجه دقیق گروه مذاکره کننده ایرانی، به داشتههای طرف آمریکایی و خود است تا برنامه و روند مذاکرات را براساس آن مهندسی کند. با کمی دقت در وضعیت طرف آمریکایی معلوم میشود که دست آنها برای مذاکره خالی است و به غیر از ادعا و لفاظیهایی که ترامپ بدانها تکیه داده، چیزی در چنته ندارند. آنها و بویژه ترامپ و برخی رسانههای وابسته به آن ها، با هیاهوی زیاد، تلاش کردند تا خود را پیروز این معرکه نشان دهند، حال آن که پیروز یک جنگ نشانههای گوناگونی دارد که هیچ یک از نشانههای آن در آمریکا دیده نمیشود و در مقابل میتوان این نشانههای طرف پیروز را در ایران دید. تا آن جا که با یادآوری این شعار مورد علاقه ترامپ که میگفت ایران باید بدون قید و شرط تسلیم مطلق شود، امروز میتوان با بررسی روند جنگ و رسیدن به نقطه حاضر، این ادعای برآمده از حقیقت میدان را اعلام کرد که واژه تسلیم مطلق درباره ایران فاقد مصداق و درباره آمریکا واجد مصداق است و بنابراین این آمریکاست که باید با پذیرش تسلیم مطلق در برابر ایران، به خواستههای تهران تن دهد. گذشته از مباحث نظامی که نشانههای متعددی از شکست آمریکا را در بر دارد و ذکر آن به درازا میکشد، اشاره به یک مورد مهم برای اثبات آن چه گفته شد، کفایت میکند. گروه مذاکره کننده ایرانی در مذاکرات احتمالی آتی در حالی حاضر میشود که میلیونها ایرانی با انگیزه و خونخواه رهبر شهیدشان نزدیک به دو ماه به شکل فزاینده و با خلق صحنههای باشکوه از قدرت نمایی و پایداری و مجاهده و ایستادگی تا پیروزی نهایی به هر قیمتی از آن ها حمایت میکنند و سایه این عظمت بی نظیر و سراسر قدرت و اقتدار را بر سر آنها انداخته است و در مقابل گروهی قرار دارد که رئیس جمهورشان براساس آخرین نظرسنجی از فرط بی کفایتی توانسته فقط نظر موافق 30 درصد را جلب کند که این میزان پائین در تاریخ آمریکا بی سابقه است. با ذکر این یک مورد به وضوح میتوان فهمید که کدام طرف بایستی تسلیم مطلق شود.
ج) - از سرگیری جنگ: چنانچه آمریکا حضوری مزاحم و آسیب زننده به حقوق و منافع ملت ایران در منطقه تنگه هرمز داشته و یا در مذاکرات احتمالی آتی فرعون وار رجزخوانی کرده و با تکرار نمایش مذاکرات اسلام آباد و طفره رفتن از پذیرش تسلیم مطلق مذاکرات را به شکست بکشاند، در عمل مسئله را به عرصه نظامی منتقل کرده و باید انتظار درگیری و جنگ را داشت. اگرچه آن چه را که گفته شده روند ورود از دیپلماسی به عرصه نظامی را کوتاه و سریع نشان میدهد، اما پیش روی ترامپ موانع جدی برای انتقال از عرصه سیاسی به نظامی وجود دارد که به وی اجازه نمیدهد این مسیر به ظاهر کوتاه را طی کند و چه بسا موانع متعدد اجازه این انتقال پرهزینه را به او ندهد. مهمترین مانع بازگشت ترامپ به جنگ، هزینه فایده جنگ 40 روزه در ابعاد مختلف است که تنها به بخشی از آن اشاره میشود. ترامپ در جنگ 40 روز از کدام تجهیزات و توانمندیهای نظامی ارتش آمریکا استفاده نکرد که حال امیدوار باشد با به میدان آوردن آنها به دستاورد تازهای برسد؟ مفتضح شدن آمریکا در جنگ 40 روزه، فقط از ناکامی کلی نظامی خلاصه نمیشود، بلکه در جزئیات خاص معنا مییابد. یعنی نیروهای مسلح ایران، به بخشهای مختلف ارتش قدرتمند و پرطمطراق آمریکا که ترامپ را مست قدرت و غرور کرده بود، ضربات ویرانگری زدند. در حال حاضر فرماندهان و کارشناسان نظامی آمریکا نمیتوانند از یک سلاح قدرتمند آمریکایی نام ببرند که ایران آنها را نابود نکرده باشد. بنابراین ترامپ با چنین ارتشی که در نبرد نامتقارق بی آبرو شده و بسیاری از تواناییها و تجهیزات و از همه مهمتر اعتبارش را از دست داده، چگونه میتواند آغازگر یک جنگ جدید باشد؟ با این وضعیت اقرار به شکست و تسلیم، کم هزینهتر و مناسب تر است یا ورود به جنگ جدید با چنین ارتش درهم شکسته و بی رمقی؟ از آن جا که ترامپ از قدرت تسخیص معیوب برخوردار است، آماده شدن برای جنگ ناخواسته، از ارزشمندترین توصیههای عقل سلیم است.
