الوقت_ دو جنبش حراک در جنوب یمن و حوثیها در شمال این کشور، تقریباً به طور همزمان در دهۀ اخیر علیه رژیم علی عبدالله صالح فعال شدند و در جریان خیزش انقلابی مردم یمن، بر توانایی بسیج عمومی و تحرک خویش علیه صنعاء افزودند. البته رویاروییهای جریان تجزیه طلب جنوب با رژیم صالح به جنگ داخلی 1994 و شکست و پناهنده شدن رهبران تجزیهطلب جنوب و در رأس آنها، علی سالم البیض، واپسین رئیسجمهور یمن جنوبی، به عمان بازمیگردد. اما رویاوریی حوثیها با رژیم صالح به جنگهای ششگانۀ شمال این کشور باز میگردد که 10 سال پس از جنگ تجزیهطلبانۀ 1994 آغاز شد. با اینحال، دور جدید فعالیتِ تجزیهطلبان موسوم به «حراک جنوب» همزمان با جنگهای شمال آغاز شد.
دو جنبش یادشده تا هنگام آغاز جنگهای شمال میان حوثیها و ارتش یمن، عمدتاً رویاروی یکدیگر قرار میگرفتند. از هنگامی که رژیم امامت در یمن شمالی برچیده شد تا هنگامی که وحدت دو یمن شمالی و جنوبی محقق شد، حوثیها و یمنیهای عدن و سایر مناطق یمن جنوبی اساساً تماسی گسترده که نشاندهندۀ تاکتیک یا استراتژیِ مشخصی در نگاه آنها به روابط متقابل باشد با یکدیگر نداشتند. اما با وحدت دو یمن، حوثیها و جنوبیها، به عنوان دو عنصر اساسی در یمنِ متحد در ساختارهای سیاسیِ ناشی از توافقها و ساختارهای قانونیِ نوین، در کنار یکدیگر قرار گرفتند.
با اینحال، تضاد دو جنبش از همان ابتدا آغاز شد و جنوبیها – که با امید به داشتن ِ سهمی اساسی از قدرت در یمن متحد، با شمالیها به توافق رسیدند – به واقعیتهای نقشِ نوینشان که ناشی از در اقلیت بودنِ آنها در یمن نوین و دموکراتیک بود، پی بردند. لذا مقدمات جنگ داخلی به ویژه پس از انتخابات پارلمانی 1993 فراهم شد؛ امری که حوثیها را کاملاً در مقابل جنوبیها و در کنار رژیم صالح قرار داد و دو جنبش یادشده در نبردی نابرابر رویاروی یکدیگر قرار گرفتند. در مجموع دو دسته از تفاوتها و اختلافات حوثیها را در مقابل جنوبیها قرار میداد.
نخست اختلافی عملی و سیاسی بود. حوثیها همچون سایر احزاب و جریانهای سیاسی یمن شمالی، قائل به رجوع به صندوقهای رأیگیری برای تعیین سهم سیاسی هر یک از جریانهای سیاسی یمن بودند. اگرچه پایۀ توافق وحدت دو یمن شمالی و جنوبی نیز چنین بود، اما یمنیهای جنوبی با این امید که آنها دومین جریان سیاسی معتبر در یمن متحد خواهند بود، وحدت را پذیرفتند. با اینحال، انتخابات 1993 به جنوبیها حجم سیاسیِ واقعیشان را در یمن متحد نشان داد و آنها را پس از کنگرۀ مردمی و حزب اصلاح در ردۀ سوم قرار داد. این دو نگرش سیاسی متفاومت دو جنبش را در جنگ تجزیهطلبانۀ 1994 در برابر یکدیگر قرار داد. دوم اختلاف عقیدتی و مذهبی است. حوثیها جماعتی زیدیمذهب بوده و مذهب اگرچه در محوریت رویکرد سیاسی آنها قرار ندارد اما بسیج عمومی و سیاسی آنها حول محور چهرههای مذهبی خاندان حوثی شکل گرفته و در نتیجه، کنش سیاسی آنها ماهیتاً متأثر از مذهب زیدی و در راستای اهداف رهبران مذهبی حوثی قرار میگیرد. به عبارت سادهتر، جنبش حوثی ماهیتاً جنبشی مذهبی و دینمحور است. در مقابل جنبش حراک جنوب، جنبشی غیرمذهبی و سکولار است. این جنبش از درون حزب سوسیالیست یمن، که حزب حاکم بر یمن جنوبی بود، سر بر آورد و بنابر ماهیتِ کمونیستیِ خویش، ماهیتاً غیرمذهبی و چه بسا ضدمذهبی باشد. اگرچه در سالهای اخیر گرایشهایی مذهبی نیز در درون جنبش حراک جنوب مشاهده شده است، اما این گرایشها نیز، با توجه به آنکه از سلفیگری و رویکردهای افراطی القاعده و سازمان تابع آن در یمن مایه میگیرد، در برابر جریان حوثی و مجموعاً مذهب زیدی قرار میگیرد. بدین ترتیب، دو جنبش حوثی و حراک جنوب از منظر عقیدتی نیز ماهیتاً در برابر یکدیگر قرار میگیرند.
به رغم اختلافات یادشده، با دگرگون شدن رابطۀ حوثیها با رژیم صالح، دو جنبش به صورتی تاکتیکی در کنار یکدیگر قرار گرفتند. حوثیها که از وحدت دو یمن و به ویژه در جریان جنگ تجزیهطلبانه در کنار رژیم صالح قرار گرفته بودند، در نتیجۀ اختلافاتی که با صالح پیدا کردند، وارد جنگهایی ششگانه با ارتش یمن شدند که واپسین دورِ آنها با ورود عربستان سعودی، بُعدی بینالمللی یافت. این تحول، دو جنبش حراک و حوثی را با وجود دشمنی مشترک، به صورتی ناخواسته در کنار یکدیگر قرار میداد. تشدید تنشهای شمال یمن فرصت همکاریِ تاکتیکی و یا حداقل، هماهنگی در فشار بر رژیم صالح را به این دو جریان داد، با اینحال در این دوره هیچگونه هماهنگیِ محسوسی بین دو جنبش یادشده مشاهده نشد.
جریان رسمی اپوزیسیون یمن که در قالب ائتلاف دیدار مشترک در برابر یکهتازیِ حزب حاکم تشکیل شد نمایندگانی از دو جریان جنوبی و حوثی در خود داشت. حزب سوسیالیست، نمایندۀ یمنیهای جنوبی و حزب الحق نمایندۀ حوثیها در ائتلاف دیدار مشترک بودند. با اینحال، جریانهایی در میان زیدیهای شمال و تجزیهطلبان جنوب وجود داشتند که اساساً مخالف ورود به چنین ائتلافی – که طبعاً معنایی جز پذیرش ساختار سیاسی حاکم بر یمن نداشت – بودند. بدین ترتیب هماهنگیِ دو حزب یادشده در ائتلاف دیدار مشترک را نمیتوان به مثابۀ هماهنگی کامل آن دو در برابر رژیم حاکم دانست. زیرا از یک سو این هماهنگیها در معنای حداقلیِ خود صورت میگرفت و از سوی دیگر هیچیک از دو حزب یادشده در محوریتِ ائتلاف یادشده قرار نداشتند و عمدتاً کنشِ سیاسی خود را با اصلاح – حزب محوریِ دیدار مشترک – هماهنگ میکردند و بدین ترتیب تعامل بلاواسطهای با یکدیگر نداشتند.
با آغاز خیزش انقلابی مردم یمن، رویکردِ دو جنبش، آنها را از یکدیگر دورتر کرد. اگرچه همچنان حوثیها و نیز حراک جنوب هر دو رژیم صالح را به مثابۀ دشمنی مشترک مینگریستند اما در سالهای ناتوانیِ رژیم در رویارویی با خیزشی فراگیر، دو جنبش یادشده که خارج از پایتخت دو هدف متفاوت را دنبال میکردند، توجه چندانی به کنشِ اپوزیسیون علیه رژیم در صنعاء نداشتند. آنها بیش از پیش به تحکیم جایگاه در مناطق نفوذ خویش پرداخته و در نتیجۀ تضعیف رژیم صالح به عنوان دشمن مشترک، بیش از پیش از یکدیگر دور شدند. همچنانکه جنگ دولت یمن با حوثیها در شمال، تمرکز رژیم بر تحولات جنوب را از میان برده و فضای فعالیتِ بازتری برای جنوبیها به همراه داشت، خیزشِ انقلابی مردم یمن، فضای فعالیت نسبتاً آزادانهتری به حوثیهای شمال و نیز حراک جنوب داد و در نتیجه، دو جنبش احساس نیاز کمتری، حتی به صورت تاکتیکی، به یکدیگر داشتند.
با سرنگونی صالح و انتخاب موقتِ عبدربه منصور هادی و تمرکز حکومت جایگزین بر مبارزه با خطر قدرتگیری القاعده در هماهنگی با قدرتهای خارجی، فضای فعالیتِ پیشین تداوم یافت. در واقع حکومت هادی برخلاف صالح از به کارگیریِ قدرت نظامی در رویارویی با تهدیدات حوثی و جنوبی اجتناب کرده و تلاش کرد از طریق گفتگو دو جریان را تشویق به مشارکت در بنای یمن جدید کند. مشارکت دادنِ دو جنبش در گفتگوهای ملی همین سیاست دولت را نشان میدهد. اگرچه انگیزههای رژیم را نمیتوان مبنایی برای تغییر نگرش صنعاء به تهدیدات یادشده دانست و در این زمینه نباید این واقعیت را از نظر دور داشت که مشارکت دادن حراک و حوثیها در گفتگوهای ملی در شرایطی رخ داد که رژیم کاملاً تضعیف شده و تحت فشارهای متعددی مجبور به امتیازدهی برای حفظ وحدت ملی است. افزون بر این، لزوم حفظ تمرکز بر تهدیدِ القاعده خود یکی از دلایل اصلیِ تلاش رژیم برای مهار سایر بحرانهای ساختاریِ یمن بوده است.
در مجموع، در نگاه به اهداف حوثیها و حراک جنوب در دورۀ پس از صالح ، دو جهت کاملاً متفاوت قابل طرح است: نخست جهتی که حوثیها پیگیر آن بوده و بر مبنای آن، پس از تحکیم قدرت در مناطق تحت نفود، حوثیها جویای نفوذ در پایتخت و بهرهگیری از این نفوذ در آیندۀ سیاسی یمن هستند. در مقابل، جهتی که حراک جنوب جویای آن است، که مبتنی بر بهرهگیری از وضعیت سیاسی یمن در راستای سلطه بر مناطق یمن جنوبی و تحقق بخشیدن به رویای تجزیه و یا حداقل دستیابی به خودمختاری در مناطق جنوبی بوده است. برخلاف حوثیها، اهداف و نگرشِ حراک جنوبی مبتنی بر «گریز از مرکز» است. بدین ترتیب، اهداف دو جنبش – اهداف حراک مبتنی بر گریز از مرکز و اهداف حوثیها مبتنی بر حفظ وحدت یمن - در دورۀ پس از صالح ماهیتاً در مقابل یکدیگر قرار میگیرد.