الوقت- با اعلام خروج آخرین نظامیان آمریکایی از خاک عراق پرونده یش از دو دهه اشغالگری نظامی در این کشور بسته شد، اما پرسش درباره نتیجه واقعی این جنگ همچنان در میان محافل سیاسی و نظامی آمریکا مطرح است؛ جنگی که با ادعای نابودی سلاحهای کشتار جمعی، مقابله با تهدیدات امنیتی و بازسازی عراق آغاز شد، اما در نهایت با هزینهای سنگین انسانی، مالی و راهبردی برای واشنگتن پایان یافت. نیروهای آمریکایی در این جنگ، بر اساس آمارهای رسمی، ۴۴۷۴ کشته و حدود ۳۳ هزار زخمی بر جای گذاشتند و به ادعی ترامپ نزدیک به 7 تریلیون دلار هزینه کردند اما حتی مردم آمریکا نیز دیگر خواهان ادامه آن نبودند. بر اساس تازهترین نظرسنجی مرکز تحقیقات افکار عمومی پیو، حدود ۷۵ درصد آمریکاییها از پایان آن حمایت کردهاند. در مقابل، عراق نیز با سالها ناامنی، درگیری داخلی و تلفات گسترده مواجه شد.
اکنون با خروج کامل نیروهای آمریکایی از عرراق، شماری از کارشناسان و تحلیلگران آمریکایی تلاش کردهاند کارنامه این جنگ را نه صرفاً بر اساس پیروزیهای میدانی، بلکه از منظر اهداف راهبردی واشنگتن ارزیابی کنند. نتیجه این ارزیابیها در بسیاری از موارد، فاصله قابلتوجهی میان دستاوردهای تاکتیکی آمریکا در میدان و اهداف راهبردی این کشور نشان میدهد.
«آنتونی کوردسمن»، کارشناس نظامی مرکز مطالعات راهبردی و بینالمللی، در ارزیابی خود معتقد است: «نیروهای آمریکایی در سال ۲۰۰۴ وارد این جنگ شدند، در حالی که دلایل ورودشان به جنگ اشتباه بود. شواهد بهطور قاطع نشان داد که عراق موشکهای دوربرد و سلاحهای کشتار جمعی در اختیار نداشت و رژیم عراق نیز به هیچ شکل با القاعده یا حملاتی که علیه آمریکا و متحدانش انجام شده بود، ارتباط نداشت».
به گفته او، «تنها دستاورد حمله آمریکا، نابود کردن توان نیروهای مسلح عراق برای بازدارندگی در برابر ایران بود، بدون آنکه آمریکا برنامه روشنی برای برقراری مجدد امنیت و نظم از طریق ایجاد یک نظام دموکراتیک داشته باشد؛ نظامی که به انزوا و به حاشیه راندن اهل سنت منجر نشود».
پیروزی تاکتیکی؛ شکست راهبردی
این کارشناس نظامی آمریکایی با وجود انتقاد از نتایج جنگ، بر این باور بود که جنگ عراق و در نهایت خروج نیروهای آمریکایی، دستکم یک پیروزی تاکتیکی به همراه داشت. به اعتقاد او، نیروهای آمریکایی توانستند ظرفیتهای مؤثری برای مهار شورشها ایجاد کنند و در سالهای ۲۰۰۷ و ۲۰۰۸، با همکاری نیروهای امنیتی عراق، به پیروزیهای مهمی دست یابند. این اقدامات همچنین توانست تا حدی پیامدهای پنج سال جنگ داخلی در عراق را جبران کند و ساختاری شکننده از یک دموکراسی ناکارآمد ایجاد کند؛ ساختاری که البته ممکن است عراق را بار دیگر به سمت نظامی مبتنی بر حاکمیت یک فرد قدرتمند سوق دهد.
به گفته این کارشناس آمریکایی: «پیروزیهای تاکتیکی نیروهای آمریکایی صرفاً به کاهش شمار حوادث امنیتی و در نتیجه کاهش سطح درگیری منجر شد؛ درگیریای که خود محصول ناکامیهای آمریکا در سالهای نخست اشغال بود. با این حال، ایالات متحده از نظر راهبردی این جنگ را باخت».
او برای توضیح این ارزیابی، چهار عامل اصلی را برشمرد:
نخست: آمریکا نتوانست با عراق درباره یک توافق چارچوب راهبردی مؤثر که در خدمت اهداف راهبردی واشنگتن در منطقه باشد، به توافق برسد.
دوم: خروج نیروهای آمریکایی بدون آنکه ساختار مشخص و پایداری برای نظام سیاسی عراق ایجاد شده باشد. به اعتقاد کوردسمن، شتاب آمریکا در تدوین قانون اساسی و برگزاری انتخابات، بدون فراهم کردن مقدمات لازم برای جامعه عراق، یکی از عوامل این ناکامی بود.
سوم: آمریکا در بازسازی توان نیروهای مسلح عراق و رساندن آن به سطحی که بتواند به یک بازدارندگی در برابر ایران دست یابد، ناکام ماند؛ موضوعی که کوردسمن آن را یک اشتباه راهبردی بزرگ میداند.
چهارم: واشنگتن فاقد یک برنامه راهبردی برای همکاری با کشورهای عربی حاشیه خلیج فارس بود؛ برنامهای که میتوانست از طریق ایجاد یک نیروی نظامی پیشرفته آمریکایی و همکاری آن با نیروهای کشورهای عربی متحد، یک سازوکار بازدارندگی جایگزین در برابر ایران ایجاد کند.
کوردسمن در جمعبندی خود تأکید کرد که خروج نیروهای آمریکایی از عراق «اعلام پیروزی آمریکا در جنگی نیست که این کشور در سال ۲۰۰۳ علیه عراق آغاز کرد، بلکه پایان جنگی پرهزینه از منظر راهبردی است؛ جنگی که در پایان آن، نیروهای آمریکایی عراق را در شرایطی ترک کردند که حتی قادر به تضمین امنیت و ثبات داخلی خود نبود و منطقهای راهبردی نیز بدون آنکه ساختار راهبردی جدیدی برای دوران پس از خروج آخرین سرباز آمریکایی ایجاد شده باشد، باقی ماند».
آیا جنگ عراق ارزش آغاز کردن داشت؟
«مایکل اوهانلون»، پژوهشگر ارشد مطالعات سیاست خارجی در مؤسسه بروکینگز نیز معتقد است: «هزینههای این جنگ بسیار سنگین بود و بخشی از این هزینهها نیز ناشی از آمادهسازی ضعیف برای جنگ، بهویژه در مراحل ابتدایی آن بود».
اوهانلون با تأکید بر اینکه هزینههای سنگین جنگ آمریکا در عراق با نتایج بهدستآمده قابل توجیه نیست، میافزاید: «در این مرحله محاسبه دقیق هزینهها و دستاوردها دشوار است، هرچند من تمایل دارم نسبت به اینکه آنچه آمریکا در جنگ عراق هزینه کرد با آنچه توانست در این کشور به دست آورد تناسب داشته باشد، تردید کنم».
در همین رابطه پروفسور «اندرو باسویچ»، استاد روابط بینالملل و تاریخ دانشگاه بوستون، با وام گرفتن از جمله معروف وینستون چرچیل معتقد است: «به ندرت در تاریخ بشر پیش آمده است که چنین حجم عظیمی از فداکاریهای گرانبها برای دستیابی به چنین نتایج ناچیزی انجام شده باشد».
باسویچ برای توضیح دیدگاه خود به چند نمونه اشاره کرد:
نخست: آمریکا نه به یک پیروزی نظامی دست یافت و نه توانست اهداف راهبردی خود را از جنگی محقق کند که هزاران کشته و زخمی آمریکایی و صدها هزار کشته و زخمی عراقی بر جای گذاشت.
دوم: میراث فاجعهبار جنگ آمریکا در عراق تنها به خسارتهای مالی و تلفات انسانی محدود نمیشود. این جنگ نشان داد که رهبری سیاسی آمریکا در مهار خود و خویشتنداری با محدودیتهایی روبهروست و تمایل دارد از قدرت نظامی بهعنوان ابزاری در سیاست بینالملل استفاده کند.
سوم: فارغ از اینکه چه دستاوردهایی امکانپذیر بود یا نبود، آمریکا برای آغاز جنگ شتاب کرد؛ گویی جنگ به ابزاری عادی در روابط بینالملل تبدیل شده بود و مردم آمریکا نیز بدون مخالفت آن را خواهند پذیرفت.
خروج از عراق؛ پایان رؤیای هژمونی آمریکا؟
باسویچ معتقد است حدود ۹ سال پس از آغاز جنگ عراق توسط جورج دبلیو بوش، که وعده یک پیروزی سریع را داده بود، باراک اوباما با پایان دادن به این جنگ، به آنچه از یک جنگ بسیار پرهزینه حاصل شده بود رضایت داد؛ جنگی که محدودیتهای قدرت آمریکا را در برابر جهانیان آشکار کرد.
از دیدگاه او، هدف واقعی عملیات «آزادی عراق» ــ عنوانی که دولت آمریکا برای حمله به عراق انتخاب کرده بود ــ این بود که واشنگتن به جهان پس از حملات ۱۱ سپتامبر نشان دهد قدرت نظامی آمریکا میتواند مسیر تاریخ را تعیین کند. از نگاه دولت بوش، نظام شکننده صدام هدفی ایدهآل برای اثبات این نظریه بود؛ زیرا میتوانست زمینه را برای یک پیروزی سریع، کسب دستاوردهای فوری و نمایش برتری قدرت نظامی آمریکا فراهم کند.
باسویچ برای توضیح این دیدگاه به تحولات نخستین هفتههای جنگ اشاره میکند؛ تحولاتی که در ابتدا این تصور را ایجاد کرده بود که نظریه قدرت نظامی آمریکا در حال اثبات شدن است.
او میگوید: «در نگاه نخست، توالی حوادث ــ آغاز جنگ در ۲۰ مارس ۲۰۰۳، ورود نیروهای آمریکایی به عراق و سقوط بغداد در ۹ آوریل ــ این تصور را ایجاد کرد که مأموریت با موفقیت انجام خواهد شد. حتی بوش نیز با عجله روی ناو هواپیمابر آمریکایی «آبراهام لینکلن» جشن پیروزی گرفت و پشت سر او تابلوی بزرگی قرار داشت که روی آن نوشته شده بود: «مأموریت انجام شد». او خطاب به کسانی که حملات ۱۱ سپتامبر را انجام داده بودند گفت که آنها تصور میکردند میتوانند آمریکا را وادار کنند از نقش رهبری خود در جهان عقبنشینی کند، اما شکست خوردند و آمریکا از یک پیروزی به پیروزی دیگر پیش میرود.»
اما به گفته باسویچ که خود با درجه سرهنگی در جنگ ویتنام خدمت کرده بود، تحولات عراق برخلاف انتظار بوش پیش رفت.
او میگوید جنگ عراق نشان داد که «اگرچه هیچ قدرت نظامی در جهان از نظر توان نظامی بر آمریکا برتری ندارد، اما نمیتوان تنها بر این قدرت برای دستیابی به پیروزی تکیه کرد».
از دیدگاه باسویچ، «خروج آمریکا از عراق نیز پایان ایده هژمونی آمریکا بر پایه اتکای صرف به قدرت نظامی این کشور بود».
