الوقت- کنفرانس امنیتی مونیخ در مقطعی برگزار میشود که تفاوتی اساسی با دورههای گذشته دارد. برای دههها، بهویژه پس از پایان جنگ جهانی دوم و در طول جنگ سرد، این نشست نماد انسجام راهبردی غرب بود و بهعنوان یکی از مهمترین تریبونهای گفتوگوی امنیتی جهان شناخته میشد؛ جایی که نخبگان فراآتلانتیکی درباره مسائل کلان امنیت جهانی بحث و هماهنگی میکردند. اما امروز این کنفرانس در شرایطی برگزار میشود که نظم جهانی با دگرگونیهای عمیق مواجه است و نظام بینالملل برآمده از پساجنگ جهانی دوم با چالشهای بنیادین روبهرو شده است. آن نظمی که با محوریت ایالات متحده و اروپا تعریف میشد، اکنون نشانههای آشکاری از فرسایش و افول را بروز میدهد.
گذار از نظم تکقطبی به قطببندیهای نوین
نظام بینالملل شکلگرفته پس از سال ۱۹۴۵ بر پایه برتری سیاسی، اقتصادی و نظامی غرب بنا شد. نهادها، قواعد و سازوکارهای امنیتی نیز بازتاب همین موازنه قدرت بودند. پس از فروپاشی شوروی، برای مدتی این تصور تقویت شد که غرب نهتنها از نظر نظامی، بلکه از نظر ایدئولوژیک نیز پیروز میدان است و میتواند الگوی مسلط حکمرانی جهانی باشد.
اما امروز واقعیت متفاوت است. قدرت در حال توزیع مجدد است. اکنون فرآیند انتقال قدرت به شرق و شکلگیری قطببندیهای جدید کاملاً محسوس است. رشد اقتصادی، پیشرفتهای فناورانه و نوسازی نظامی در آسیا و دیگر مناطق موسوم به «جنوب جهانی» جایگاه سنتی غرب را به چالش کشیده است. قدرتهایی چون چین و روسیه نهتنها از منظر اقتصادی و نظامی وزن بیشتری یافتهاند، بلکه در عرصه گفتمانی نیز نظم لیبرال غربی را به چالش کشیدهاند.
این تغییر موازنه، صرفاً جابهجایی قدرت سخت نیست؛ بلکه نشانهای از تغییر در الگوهای حکمرانی، توسعه و امنیت نیز هست. بسیاری از کشورهای آسیایی، آفریقایی و آمریکای لاتین دیگر تمایلی ندارند سیاست خارجی و امنیتی خود را بر اساس نسخههای تجویزی غرب تنظیم کنند. آنها در حال تنوعبخشی به شرکای راهبردی خود هستند و یا رویکرد موازنهگرایانه را در پیش گرفتهاند تا از وابستگی یکجانبه به غرب فاصله بگیرند.
غرب دیگر تنها محور تمدنی و تعیینکننده روندهای کلان اقتصاد، سیاست، فرهنگ و ژئوپلتیک جهان نیست. گذار به سوی قطببندیهای جدید و چندقطبی شدن نظام بینالملل اکنون به یک واقعیت عینی تبدیل شده است.
غیبت قدرتهای نوظهور و بحران مشروعیت
یکی از نشانههای مهم این تحول، عدم مشارکت جدی یا نقشآفرینی پررنگ قدرتهای نوظهور در کنفرانس امنیتی مونیخ است. این کشورها که ساختارهای کنونی را تبعیضآمیز و غیرعادلانه میدانند، سیاستهای مداخلهجویانه و تهاجمی غرب را نوعی «جنگ تمدنی» تعبیر میکنند که به بیثباتی گسترده در غرب آسیا، آفریقا و حتی بخشهایی از شرق آسیا و آمریکای لاتین انجامیده است.
در چنین فضایی، اعتبار کنفرانس امنیتی مونیخ بهعنوان بستری غربمحور که برای چالشهای جهانی نسخهپیچی میکند، با تردید مواجه شده است. منتقدان معتقدند اینگونه نشستها بیش از آنکه بیانگر اجماع جهانی باشند، منعکسکننده ترجیحات راهبردی گروه محدودی از کشورها هستند. در جهانی که هر روز متکثرتر میشود، سازوکارهای انحصاری با بحران مشروعیت روبهرو خواهند شد.
جنگ غزه و بحران اخلاقی غرب
تحولات غزه طی دو سال اخیر یکی از مهمترین نقاط عطف در افول گفتمان اخلاقی غرب بوده است. جنگی که با عملیات گسترده رژیم صهیونیستی علیه غیرنظامیان در نوار غزه همراه شد، با حمایت سیاسی و نظامی دولتهای غربی ادامه یافت و همین امر ادعاهای دیرینه غرب درباره حقوق بشر، دموکراسی و برابری انسانها را به چالش کشید. برای منتقدان نظم غربی، آنچه در غزه رخ داد تنها یک بحران منطقهای نبود، بلکه نشانهای از ناکارآمدی سازوکار امنیتی غربمحور بود.
برای بسیاری از کشورهای جهان جنوب، این بحران نماد دوگانگی معیارهای غربی بود؛ جایی که اصول حقوق بشری نه بهعنوان ارزشهای جهانشمول، بلکه بهعنوان ابزار فشار سیاسی به کار گرفته میشوند. نتیجه این روند، تضعیف بیشتر مشروعیت نهادها و سازوکارهای امنیتی غربمحور از جمله کنفرانس مونیخ است. هنگامی که ساختار امنیتی مدعی دفاع از نظم مبتنی بر قواعد، در برابر نقض گسترده همان قواعد سکوت یا همراهی میکند، طبیعی است که اعتبارش آسیب ببیند.
شکاف فراآتلانتیکی و افول همبستگی غرب
عامل مهم دیگر در افول جایگاه کنفرانس مونیخ، شکاف آشکار در محور غربی بهویژه میان ایالات متحده و اروپا است. اختلافات تجاری، رقابتهای فناورانه، منازعات بر سر هزینههای دفاعی و حتی رویکردهای متفاوت نسبت به چین و روسیه، همبستگی فراآتلانتیکی را تضعیف کرده است.
اروپا که پس از جنگ جهانی دوم در سایه چتر امنیتی آمریکا بازسازی شد، امروز با پرسشی بنیادین درباره «خودمختاری راهبردی» مواجه است. اما تجربه جنگ اوکراین نشان داد که این قاره هنوز در حوزههای کلیدی امنیتی و نظامی به واشنگتن وابسته است. در بحران اوکراین، اروپاییها نتوانستند بدون اتکا به آمریکا راهکاری مؤثر برای مدیریت جنگ و مهار روسیه ارائه دهند و بسیاری از ابتکارهای مستقل آنان یا به نتیجه نرسید یا در عمل زیر سایه سیاستهای واشنگتن قرار گرفت. این اختلاف در مسئله گرینلند به یک رویارویی منافع آشکار رسید، جایی که دیگر اروپا و آمریکا به مثابه دو قطب متعارض در یک مسئله ژئوپلتیکی صفآرایی کردند.
بنابراین کنفرانس مونیخ که زمانی نماد قدرت دیپلماتیک و امنیتی اروپا بود، اکنون به نشستی با وزن کمتر در معادلات واقعی قدرت تبدیل شده به صورتی که حتی از یافتن راهی برای کاهش شکافهای آتلانتیکی نیز درمانده است.
چرخش راهبردی به شرق و موازنهگرایی جهانی
در چنین شرایطی، بسیاری از کشورها در حال بازتعریف اولویتهای ژئوپلتیکی خود هستند. تعامل گستردهتر با چین و روسیه، عضویت یا همکاری با سازوکارهایی چون بریکس و سازمانهای منطقهای آسیایی، و تلاش برای کاهش وابستگی به دلار و نهادهای مالی غربی، همگی بخشی از روند انتقال قدرت به شرق است.
این تحولات به معنای حذف کامل غرب از معادلات جهانی نیست، اما نشان میدهد که دیگر غرب تنها بازیگر تعیینکننده نیست. کشورها بهجای تبعیت از دستورکارهای امنیتی مونیخ، به دنبال تنوعبخشی و موازنهسازی هستند؛ راهبردی که امکان مانور بیشتر و استقلال تصمیمگیری را فراهم میکند.
مونیخ در آستانه یک بازتعریف تاریخی
تداوم نگاه امپریالیستی و غربمحور کنفرانس امنیتی مونیخ ، آن را بیش از پیش به حاشیه خواهد راند. جهان امروز در حال گذار به نظمی چندقطبی است که در آن، مشروعیت از دل مشارکت واقعی و عادلانه همه بازیگران برمیخیزد، نه از اجماع محدود قدرتهای غربی.
مونیخ نماد دورانی بود که غرب خود را معمار بیرقیب امنیت جهانی میدانست. اما اکنون در دورهای متفاوت قرار داریم؛ دورهای که در آن توازنهای جدید، گفتمانهای بدیل و بازیگران نوظهور در حال ترسیم نقشهای تازه از قدرت جهانیاند. اگر این کنفرانس نتواند خود را با این واقعیت وفق دهد، شاید در آینده نهچندان دور بیش از آنکه محل تصمیمسازی جهانی باشد، به یادگاری از نظم رو به زوال گذشته تبدیل شود.
