الوقت- نظام بینالملل در سالهای اخیر وارد مرحلهای از دگرگونی عمیق شده است؛ مرحلهای که در آن رقابت میان قدرتهای بزرگ، بهویژه ایالات متحده و جمهوری خلق چین، دیگر صرفاً به عرصه نظامی محدود نیست، بلکه حوزههای اقتصادی، فناوری، انرژی، مواد معدنی راهبردی، مسیرهای تجاری و حتی ساختارهای حکمرانی بینالمللی را نیز دربر گرفته است.
در این شرایط، سیاست خارجی دولت دونالد ترامپ را نمیتوان صرفاً بر اساس منطق سنتی «مهار» یا «بازدارندگی» تحلیل کرد. ویژگی مهمتر این سیاست، استفاده از ابهام، فشار، تهدید، تغییر ناگهانی مواضع و ایجاد بحرانهای همزمان برای تغییر محاسبات رقباست؛ رویکردی که میتوان از آن بهعنوان «دکترین هرجومرج» یا دقیقتر، راهبرد بهرهبرداری از بیثباتی یاد کرد.
البته باید تأکید کرد که «دکترین هرجومرج» یک دکترین رسمی و مدون دولت آمریکا نیست؛ بلکه مفهومی تحلیلی برای توضیح الگویی است که در آن واشنگتن به جای تلاش برای حفظ کامل نظم موجود، از شکافها، بحرانها و بیثباتیهای موجود برای بازتعریف موازنه قدرت استفاده میکند.
در این چارچوب، هدف الزاماً ایجاد هرجومرج برای خود هرجومرج نیست؛ بلکه ایجاد سطحی از بیثباتی کنترلشده است که در نهایت به آمریکا امکان دهد قواعد بازی را از نو تعریف کند.
شورای صلح؛ صلح بهعنوان ابزار بازتنظیم قدرت
در این زمینه، ابتکار «شورای صلح» که از سوی دونالد ترامپ در مجمع اقتصادی داووس ۲۰۲۶ مطرح شد، اهمیت ویژهای پیدا میکند.
در سطح اعلامی، هدف این شورا ایجاد سازوکاری جدید برای حلوفصل مناقشات بینالمللی، کاهش درگیریهای مسلحانه و ایجاد مسیرهای جایگزین برای مدیریت بحرانهایی مانند جنگ غزه است.
اما از منظر ژئوپلیتیکی، این ابتکار را میتوان فراتر از یک سازوکار صلح دید.
اگر نهادهای سنتی مانند سازمان ملل متحد، شورای امنیت و سازوکارهای چندجانبه نتوانند بحرانها را مطابق خواست واشنگتن مدیریت کنند، ایجاد ساختارهای موازی میتواند به آمریکا امکان دهد تا بخشی از فرایند تصمیمگیری درباره «صلح» را از نهادهای سنتی خارج کند.
در چنین چارچوبی، صلح دیگر صرفاً یک هدف حقوقی یا انسانی نیست؛ بلکه به یک ابزار قدرت تبدیل میشود.
این دقیقاً همان نقطهای است که مفهوم «دکترین هرجومرج» اهمیت پیدا میکند: ابتدا ساختارهای موجود ناکارآمد یا فرسوده نشان داده میشوند، سپس بحران به نقطهای میرسد که نیازمند راهحل فوری است و در نهایت، قدرت مسلط خود را بهعنوان طراح «نظم جدید» معرفی میکند.
به عبارت دیگر:
بحران → بیثباتی → ناکارآمدی ساختار موجود → مداخله → ایجاد سازوکار جدید → بازتعریف نظم.
این الگو میتواند یکی از ویژگیهای اصلی سیاست خارجی ترامپ تلقی شود.
چین؛ هدف اصلی پشت صحنه
اگر پروندههای سیاست خارجی ترامپ را جداگانه بررسی کنیم، ارتباط میان آنها همیشه آشکار نیست، اما هنگامی که این پروندهها در چارچوب رقابت آمریکا و چین قرار میگیرند، تصویر متفاوتی ظاهر میشود.
واشنگتن چین را دیگر صرفاً یک رقیب اقتصادی نمیبیند؛ بلکه پکن را قدرتی میداند که میتواند در بلندمدت سلطه آمریکا بر فناوری، زنجیرههای تأمین، انرژی، تجارت جهانی و حتی معماری امنیتی بینالمللی را به چالش بکشد.
چین در حوزههایی مانند هوش مصنوعی، تولید پیشرفته، صنایع نظامی، انرژی و مواد معدنی حیاتی به رقیبی جدی تبدیل شده است. از سوی دیگر، پکن طی دو دهه گذشته تلاش کرده است وابستگی خود به مسیرهای دریایی تحت کنترل آمریکا را کاهش دهد.
ابتکار «کمربند و جاده»، توسعه بنادر، سرمایهگذاری در زیرساختهای آسیایی و آفریقایی و گسترش روابط با کشورهای تولیدکننده انرژی و مواد معدنی را میتوان بخشی از همین راهبرد دانست.
بنابراین، رقابت آمریکا و چین را باید در سطح عمیقتری تحلیل کرد:
چه کسی منابع را کنترل میکند؟
چه کسی مسیرهای انتقال انرژی و کالا را کنترل میکند؟
چه کسی فناوریهای آینده را کنترل میکند؟
و چه کسی قواعد نظام بینالملل را تعیین میکند؟
در این چارچوب، نقاط مختلف جهان به قطعات یک صفحه شطرنج بزرگتر تبدیل میشوند.
1. آفریقا و مواد معدنی حیاتی؛ کنترل زنجیره تأمین
جمهوری دموکراتیک کنگو و منطقه دریاچههای بزرگ آفریقا از مهمترین مناطق جهان برای مواد معدنی حیاتی، از جمله کبالت و تانتالوم، محسوب میشوند.
چین طی سالهای گذشته حضور قابلتوجهی در استخراج، فرآوری و زنجیره تأمین مواد معدنی آفریقا ایجاد کرده است.
از منظر واشنگتن، مسئله فقط مالکیت یک معدن نیست؛ بلکه کنترل زنجیره کامل ارزش اهمیت دارد: استخراج، فرآوری، حملونقل، فناوری و دسترسی به بازار.
از این منظر، تلاش برای کاهش درگیری میان جمهوری دموکراتیک کنگو و رواندا را میتوان در چارچوب گستردهتر رقابت بر سر منابع راهبردی نیز تحلیل کرد.
در اینجا، «دکترین هرجومرج» معنای خاصی پیدا میکند.
بیثباتی طولانیمدت در منطقه، از یک سو امکان نفوذ قدرتهای رقیب را فراهم میکند و از سوی دیگر، فرصتی برای ورود قدرتهای خارجی بهعنوان «میانجی»، «ضامن صلح» یا «تأمینکننده امنیت» ایجاد میکند.
بنابراین، کنترل بحران میتواند به همان اندازه اهمیت داشته باشد که کنترل منابع.
۲. ایران؛ گره اتصال انرژی، چین و خاورمیانه
ایران شاید مهمترین جایگاه و حلقه مفقوده تکمیل دکترین هرج و مرج برای آمریکا باشد.
اهمیت ایران تنها به برنامه هستهای، امنیت اسرائیل یا توازن قدرت در خاورمیانه محدود نمیشود.
ایران از سه جهت برای چین اهمیت راهبردی دارد:
نخست، انرژی: چین یکی از مهمترین خریداران نفت ایران است و حدود ۹۰ درصد از صادرات نفت ایران (معادل ۱.۸ میلیون بشکه در روز در سال ۲۰۲۵) را وارد میکند. استمرار این تجارت به پکن امکان میدهد بخشی از نیاز انرژی خود را خارج از مسیرهای کاملاً تحت نفوذ آمریکا تأمین کند.
دوم، موقعیت جغرافیایی (کمربند و جاده): ایران در تقاطع خلیج فارس، آسیای مرکزی، قفقاز و مسیرهای ارتباطی چین با اروپا قرار گرفته است. از اینرو ایران در قلب مسیر تجاری قرار دارد که چین را از طریق خشکی به اروپا متصل میکند و این «پلی» است که پکن میخواهد از طریق آن مسیرهای تحت کنترل نیروهای دریایی ایالات متحده را دور بزند. بنابراین، رویکرد تهاجمی فعلی ایالات متحده به سمت ایران به عنوان ابزاری کلیدی در مبارزه ژئوپلیتیکی با چین نیز عمل میکند.
سوم، سلاح تعرفه: برجستهترین تحول، تهدید ترامپ به اعمال تعرفههای ۲۵ درصدی بر هر کشوری (بهویژه چین) است که به تجارت با ایران ادامه میدهد، که به عنوان «تحریمهای ثانویه» نوآورانه شناخته میشود .
تعرفه دیگر صرفاً ابزار حمایت از تولید داخلی نیست؛ بلکه میتواند به ابزار فشار بر کشورهای ثالث تبدیل شود. تهدید به اعمال تعرفه علیه کشورهایی که با ایران تجارت میکنند، نمونهای از تبدیل قدرت بازار آمریکا به ابزار ژئوپلیتیکی است. در این مدل، واشنگتن به جای آنکه مستقیماً تمام روابط اقتصادی رقیب را هدف قرار دهد، هزینه تعامل با رقیب را برای دیگران افزایش میدهد.
۳. ونزوئلا؛ نفت، چین و بازگشت رقابت قدرتهای بزرگ به آمریکای لاتین
ونزوئلا نیز در همین چارچوب اهمیت پیدا میکند.
این کشور دارای بزرگترین ذخایر اثباتشده نفت جهان است و طی سالهای گذشته روابط اقتصادی و سیاسی نزدیکی با چین برقرار کرده است.
بنابراین، ونزوئلا صرفاً یک بحران داخلی یا یک مسئله مربوط به سیاست آمریکا در نیمکره غربی نیست.
ونزوئلا در تقاطع سه موضوع قرار دارد:
نفت + نفوذ چین + حیاط خلوت سنتی آمریکا.
هرگونه تغییر بنیادین در روابط کاراکاس و واشنگتن میتواند پیامدهایی فراتر از بازار نفت داشته باشد و توازن قدرت در آمریکای لاتین را تغییر دهد.
در اینجا نیز منطق «دکترین هرجومرج» قابل مشاهده است:
بحران سیاسی داخلی، فشار اقتصادی و انزوای بینالمللی میتواند شرایطی ایجاد کند که بازیگران خارجی ناچار شوند در نهایت با واقعیت جدیدی که واشنگتن طراحی کرده است کنار بیایند.
هدف، لزوماً کنترل مستقیم کشور نیست؛ بلکه تغییر محیط راهبردی آن است.
۴. گرینلند؛ جغرافیا، مواد معدنی و رقابت قطب شمال
گرینلند شاید یکی از واضحترین نمونههای پیوند جغرافیا، منابع و رقابت قدرتهای بزرگ باشد.
موقعیت این جزیره میان آمریکای شمالی و اروپا، اهمیت آن را برای سامانههای دفاعی، مسیرهای دریایی و امنیت قطب شمال افزایش داده است.
در کنار این موضوع، منابع معدنی گرینلند نیز اهمیت فزایندهای پیدا کردهاند.
با کاهش یخهای قطبی و افزایش امکان دسترسی به منابع و مسیرهای دریایی، اهمیت ژئوپلیتیکی منطقه در حال افزایش است.
چین نیز طی سالهای گذشته تلاش کرده است حضور اقتصادی خود را در قطب شمال گسترش دهد.
از منظر واشنگتن، بنابراین مسئله گرینلند فقط مربوط به مالکیت یا حاکمیت سرزمینی نیست؛ بلکه به آینده رقابت آمریکا، چین و روسیه در قطب شمال مربوط میشود.
در اینجا نیز ترامپ با استفاده از ابهام، فشار سیاسی و مطرح کردن گزینههایی که پیشتر غیرقابل تصور به نظر میرسیدند، میتواند مرزهای گفتوگو را جابهجا کند.
این یکی از ویژگیهای اصلی سیاست ترامپی است:
ابتدا چیزی مطرح میشود که افراطی یا غیرممکن به نظر میرسد؛ سپس همان گزینه افراطی به نقطه آغاز مذاکره تبدیل میشود.
دکترین هرجومرج؛ منطق مشترک میان این پروندهها
اگر پروندههای ایران، ونزوئلا، آفریقا و گرینلند را جداگانه بررسی کنیم، ممکن است ارتباط مستقیمی میان آنها پیدا نکنیم اما اگر آنها را در چارچوب رقابت آمریکا و چین قرار دهیم، یک الگوی مشترک ظاهر میشود.
این الگو بر پنج عنصر استوار است:
۱. ایجاد ابهام
واشنگتن عمداً مرز واکنش خود را همیشه کاملاً روشن نمیکند.
۲. افزایش فشار
تحریم، تعرفه، تهدید نظامی و فشار دیپلماتیک به صورت همزمان مورد استفاده قرار میگیرد.
۳. ایجاد هزینه برای طرف ثالث
کشورهای دیگر نیز باید هزینه انتخاب میان آمریکا و رقیب آمریکا (چین) را بپردازند.
۴. استفاده از بحران برای بازتعریف قواعد
بحران نه صرفاً تهدید، بلکه فرصت برای تغییر وضعیت موجود محسوب میشود.
۵. تبدیل بیثباتی به اهرم مذاکره
هدف نهایی الزاماً نابودی نظم موجود نیست؛ بلکه ایجاد شرایطی است که در آن آمریکا بتواند نظم جدید را با قدرت چانهزنی بیشتری تعریف کند.
از «نظم جهانی» به «معامله جهانی»
تفاوت مهم رویکرد ترامپ با سیاست خارجی سنتی آمریکا در این است که واشنگتن در گذشته بیشتر خود را مدافع نظم لیبرال بینالمللی معرفی میکرد اما رویکرد ترامپی بیشتر بر مفهوم معامله استوار است.
در این نگاه، متحد، رقیب و حتی نهاد بینالمللی تا زمانی ارزشمند است که برای آمریکا کارکرد داشته باشد.
در نتیجه، سازمانهای بینالمللی، اتحادها، تعرفهها، تحریمها، منابع طبیعی و حتی بحرانهای امنیتی میتوانند به ابزارهای چانهزنی تبدیل شوند.
از این منظر، هدف ترامپ الزاماً هرجومرج نیست؛ اهرم است و میخواهد دیگران را در محیطی از عدم قطعیت قرار دهد که در آن آمریکا قدرت بیشتری برای معامله داشته باشد.
نتیجهگیری
رقابت آمریکا و چین در حال ورود به مرحلهای جدید است؛ مرحلهای که در آن قدرت دیگر فقط با تعداد ناوها یا اندازه اقتصاد سنجیده نمیشود، بلکه با توانایی یک کشور برای ایجاد عدمقطعیت، کنترل گلوگاهها و تبدیل بحران به اهرم مذاکره سنجیده خواهد شد.
